درور بر شما -- خوش آمدید
وضعیت حقوق بشر در ایران ار وخامت هم گذشته است به طوری که
بصورت آشکارا به حریم افراد تجاوز میشود و یا بدون هیچ دلیل قانونی برای
افراد پرونده سازی میشود"البته باید گفت که در رژیم سفاک
اسلامی(اشغالگرایران), نقض حقوق بشر با پیروی از قوانین ننگین اسلامی قانون
است که بطور کاملا محسوس توسط حکومت جنایتکار اسلامی و مزدورانش انجام
میپذیرد و آزار و شکنجه آزادیخواهان میهن پرست به اوج خود رسیده است . این
خود دلیلی محکم بر ترس جانکاه حکومتیان خونخوار و نشانگر زوال حکومت
ضحاک(جمهوری اسلامی)در ایران زمین است,بخواهیم باور کنیم یا نکنیم شمارش
معکوس برای سرنگونی رژیم جهل اسلامی دیکتاتوری آغاز شده و باید گفت که اگر
با زور اسلحه برای مدتی نچندان زیاد بتوانند گلوی آزادیخواهان رابفشارند
ولی حرکت زمان را که همان نبض میهن پرستان ایرانزمین است را نمیتوانند
متوقف کند .
بصورت آشکارا به حریم افراد تجاوز میشود و یا بدون هیچ دلیل قانونی برای
افراد پرونده سازی میشود"البته باید گفت که در رژیم سفاک
اسلامی(اشغالگرایران), نقض حقوق بشر با پیروی از قوانین ننگین اسلامی قانون
است که بطور کاملا محسوس توسط حکومت جنایتکار اسلامی و مزدورانش انجام
میپذیرد و آزار و شکنجه آزادیخواهان میهن پرست به اوج خود رسیده است . این
خود دلیلی محکم بر ترس جانکاه حکومتیان خونخوار و نشانگر زوال حکومت
ضحاک(جمهوری اسلامی)در ایران زمین است,بخواهیم باور کنیم یا نکنیم شمارش
معکوس برای سرنگونی رژیم جهل اسلامی دیکتاتوری آغاز شده و باید گفت که اگر
با زور اسلحه برای مدتی نچندان زیاد بتوانند گلوی آزادیخواهان رابفشارند
ولی حرکت زمان را که همان نبض میهن پرستان ایرانزمین است را نمیتوانند
متوقف کند .
جاوید ایران و ایرانی میهن پرست.
نابود باد حکومت جهل اسلامی .
=======================================
زرتشت بیا که با تو امید آید ** در شب صدای پای خورشید آید ** تاریخ اگر دوباره تکرار شود ** کعبه به طواف تخت جمشید آید **
=======================================
درود بر شما , خوش آمدید , این وبلاگ در جهت مبارزه با حکومت فاسد و دیکتاتوری جمهوری اسلامی که با خونریزی و دروغگویی ایران را به اشغال خود در آورده طراحی شده است .
------------------------
==========================================
The first address of my face book which was blocked and Hacked by nasty Islamic regime was:
http://www.facebook.com/cyrus.parsi.31
==========================
the new address Of My face book is :
https://www.facebook.com/Cyrus.Parsi2
Please add my new address in your face book.
-------------------
My Web-blogs are :
http://Human-rights-Iran.blogspot.com
http://www.facebook.com/cyrus.parsi.31
==========================
the new address Of My face book is :
https://www.facebook.com/Cyrus.Parsi2
Please add my new address in your face book.
-------------------
My Web-blogs are :
http://Human-rights-Iran.blogspot.com
Thank you so so much
Yours sincerely
Cyrus Parsi .
-----------------------------------------------------------------
لطفا جهت خواندن و دیدن تمامی مطالب و عکسهای موجود در این سایت به قسمتهای " آرشیو پستها " , " صفحات" و "کتابها و مطالب دیدنی و خواندنی" مراجعه فرمایید .
در ضمن تمامی پیامهای شما عزیزان (Comments) در این وبلاگ منتشر میشود .
======================================
به اصل با شکوه خویش بازگردیم .
Face Book : https://www.facebook.com/zartoshtpage
http://www.childrenofzoroaster.org
Download Avesta(Pdf
چنبش فرزندان زرتشت
======================================
Download Avesta(Pdf
چنبش فرزندان زرتشت
======================================
وطن امروز اسير دو سه تن بي وطن است
انهدام وطن از نکبت اين چند تن است
اين يکی لاشخور و آن دگری جغد سياه
اين يکی مرده خور و آن دگری گورکن است
آن شده پيشنماز چمن دانشگاه
واقعاً، قصه او قصه خر در چمن است
عطشِ قاضی اسلام بنازم که چنين
تشنه خون جوان و بچه و مرد و زن است
حاکم شرع به حيوان عجيبی مانَد:
که دُمش گاو و تنش خوک و سرش کرگدن است
هيأت حاکم ما هيئتِ خيرات خور است
هيأت دولت ما، دسته زنجيرزن است
روزگاری که وطن دست کفن دزدان است
عجبی نيست اگر مرده ما بی کفن است
==========================انهدام وطن از نکبت اين چند تن است
اين يکی لاشخور و آن دگری جغد سياه
اين يکی مرده خور و آن دگری گورکن است
آن شده پيشنماز چمن دانشگاه
واقعاً، قصه او قصه خر در چمن است
عطشِ قاضی اسلام بنازم که چنين
تشنه خون جوان و بچه و مرد و زن است
حاکم شرع به حيوان عجيبی مانَد:
که دُمش گاو و تنش خوک و سرش کرگدن است
هيأت حاکم ما هيئتِ خيرات خور است
هيأت دولت ما، دسته زنجيرزن است
روزگاری که وطن دست کفن دزدان است
عجبی نيست اگر مرده ما بی کفن است
پیروز و سربلند باشید (مدیر وبلاگ , کوروش پارسی )
۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه
ناگفته های مهمی درباره پرونده شکنجه و قتل ستار بهشتی
ناگفته های مهمی درباره پرونده شکنجه و قتل ستار بهشتی
پدر ستار بهشتی حی و حاضر است؛ از مادر او رضایت زوری گرفته اند. مادر
ستار را به اداره آگاهی می برند و تهدید می کنند که اگر امضا نکند، دخترش
هم بازداشت می شود. او اجبارا برگه ای را که حتی نمی دانسته چه محتوایی
دارد، انگشت می زند. اما علاوه بر مادر، پدر ستار هم در قید حیات است که
قانونا ولی دم اوست، و او هیچ رضایت نامه ای امضا نکرده است... در هفتم
ستار، ماموران پلیس آگاهی به همراه دو خبرنگار صداوسیما به منزل مادر او
می آیند و می خواهند مصاحبه کنند، اما گوهر عشقی مخالفت می کند و می گوید:
هنوز کسی کاری برای من انجام نداده که بخواهم تشکر کنم.
چند روز دیگر می شود دو ماه از روزی که خواهر ستار بهشتی پشت تلفن فریاد می زد “برادرم را کشتند، برایمان پیغام فرستاده اند که برایش قبر بخرید.”
چند روز دیگر می شود دو ماه از روزی که ناباورانه شنیدیم کارگر وبلاگ نویسی که در بازداشتگاه فتا و تحت شکنجه کشته شد و ۵ روز سکوت مقامات امنیتی که نشان می داد شوکه شدن شان را و هر روز خبری و تلاشی برای منحرف کردن ذهن ها و استفاده از سابقه ی فراموشی ها.
اما گاهی اوقات نمی توان برخی از لکه ها را پاک کرد و به راحتی به مرور زمان سپردشان که به سادگی تاریخ شفاهی می شوند و تاریخ مکتوب.
به سراغ یکی از شاهدان خانواده ی ستار که تا کنون سکوت کرده می رویم تا روایت روزهای پس از مرگ ستار را با جزئیات بیشتری بشنویم.
می گوید: روز بعد از سوم بود که به مادر ستار زنگ زدند که بیا برویم و قاتل های فرزندت را نشانت دهیم. وقتی خانم عشقی را می برند آگاهی تهران، به او می گویند برگه بازداشت سحر را داریم. همسر سحر و برادر ستار هم آنجا بوده اند و هر کدام را با همین برگه تهدید می کنند که اگر مادر ستار رضایت نامه را امضا نکند دخترش هم بازداشت می شود.
تصور می کنم مادر ستار را که چند روز قبل پیغام خرید قبر را دریافت کرده و آن روز باید با برگه ی بازداشت دخترش مواجه شود. حس و حال حدس زدنی ای دارد. باید بنشیند روی صندلی و بی آنکه چیزی بگوید برگه ای را که حتی نمی داند چه محتوایی دارد انگشت بزند. ناچار است به قاتلان پسرش و تهدید کنندگان دخترش اعتماد کند. سواد ندارد که بخواند. فقط به روزی فکر می کند که برگه ی بازداشت پسرش را اورده بودند و دیگر نمی تواند دخترش به دست آنان بسپارد. برای یک مادر تصمیم سختی نیست..
این عضو خانواده در ادامه می افزاید: مادر ستار اجبارا رضایت نامه را امضا می کند. ظاهرا مضمون رضایت نامه این حد است که من از مسوولین شکایتی ندارم. مادر ستار می گوید من شکایتم خود را به خدا می برم و اما تقاضا دارم از مسوولین که پیگیر کار پرونده بچه ام باشند.
وی همچنین به کلمه می گوید: مگر غیر از این است که وقتی چاقو زیر گلویتان بگذارند هر چه هم جلویتان بگذارند شما که نه نمی گویید؟ این امضا هم همین حکم را داشت. ولی ایشان گفتند که این رضایت نامه قانونی نیست. وقتی جرم هم ثابت شده متهمی بیاید و با تهدید رضایت بگیرد.
*****
به گفته ی این عضو خانواده این رضایت نامه از نظر ما و از نظر خانم وکیل ارزش قانونی ندارد. چون علاوه بر مادر، پدر ستار هم در قید حیات هستند و ایشان شکایت دارند.
تا به حال صحبتی از پدر ستار در خبرها و گزارش ها نشده است. پدری که بر اساس قانون اوست که باید رضایت نامه را امضا کند تا قابل استفاده شود.
این منبع آگاه در ادامه تاکید می کند که پدر ستار هیچ رضایت نامه ای امضا نکرده است و قانونا ولی دم اوست.
به گفته ی وی پدر ستار از روز اول سر خاک بودند اما کاملا بعد از شنیدن خبر کشته شدن آقا ستار شوکه شده است. و تقریبا افراد خانواده را نمی شناسد. و چیزی که مرتب تکرار می کند این است که ستار نامی است که کشته شده و می گوید ستار بچه خواهر من است نمی خواهد قبول کند که پسر خودش کشته شده است. در واقع دچار شوک ناشی از خبر شده است.
او ادامه می دهد: البته به گفته ی دکتر این حالت روحی موقتی است و فقط نوعی انکارروانی است برای این خبر تلخ. وگرنه کارهایش را خودش انجام می دهد و می تواند امضا کند و حتی اسمهای اعضای خانواده را می داند فقط نمی داند که این افراد خانواده اش هستند.
*****
روز پنج شنبه است و همه مهیای رفتن بر سر مزار ستار. رسم کهن ایرانیان که غروب جمعه در کنار عزیز در خاک خفته. مادر هنوز باور ندارد و با عکس ها حرف می زند. گاهی صدایش بلند می شود و گاهی زمزمه ای که شنیده نمی شود. میهمانانی می آیند و می روند. پذیرایی می کند و یک سره می گوید دخترها و پسرهایم زیاد شده اند. خدا رو شکر می کنم که ستار فراموش نشد و نتوانستند محوش کنند.
کلمه هفته ی گذشته گزارش کرده بود که طی ۴۰ روز گذشته تاکنون حتی یک نماینده مجلس یا مقام دیگری از حاکمیت برای دیدار و همدردی و تسلای این خانواده به منزل آنها مراجعه نکرده است و حتی با وجود کشته شدن ستار بهشتی در بازداشت ماموران نظام، کسی از مسئولان رسمی حتی تماس تلفنی هم با خانواده او نداشته است.
این رفتار غیر مسئولانه، در حالی است که شاکیان پرونده نه تنها هنوز هیچ توضیح قانع کننده ای از سوی نهادهای رسمی دریافت نکرده اند وبه شکایت آنها هم به درستی رسیدگی نشده، بلکه در مراسم چهلم فرزندشان نیز مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند.
این عضو خانواده ی ستار با تایید این خبر می گوید: تا امروز هیچ مسوولی نه برای عرض تسلیت و نه برای عذر خواهی و نه برای هیچ چیز دیگری در خانه ستار را نزده است. حتی نماینده ی مردم رباط کریم، آقای نکو.
وی در ادامه می افزاید: همان شب هفتم بود یا روز بعدش که از آگاهی تهران آمده بودند و دو تا از بچه های صدا و سیما را هم با خودشان آورده بودند و می خواستند که مادر ستار مصاحبه کند که ایشان مخالفت کرد و گفت برای من کسی کاری انجام نداده که من بخواهم تشکر کنم. من مصاحبه نمی کنم.
تهدید و تطمیع خانواده ی شاکی از سوی ماموران امنیتی دو راهکاری است که بارها در گفتگو ها با خانواده های شهدا و زندانیان پس از انتخابات شنیده ایم.
پیش از این مادر شبنم سهرابی، کیانوش آسا، سهراب اعرابی از دیه های پیشنهادی گفته بودند. مادر سهراب اعرابی همان روزهایی که خبر کشته شدن سهراب دهان به دهان می گذشت گفته بود تنها در صورت آزادی زندانیان سیاسی از خون پسرم می گذرم.
و امروز این عضو خانواده ی ستار با اشاره به فشارهایی که برای عدم اطلاع رسانی بر روی خانواده ی ستار وجود دارد، به کلمه می گوید: چند بار در این مدت به خانواده پیشنهاد مالی دادند که آن ها پیگیر پرونده نباشند و بحث دیه را مطرح کردند که البته مبلغ پیشنهادی بیشتر از مبلغ یک دیه بود اما مادر ستار همه ی پیشنهاد ها را رد و تاکید کرده که حرف اول و آخرش فقط و فقط و فقط قصاص است. کسی که ستار را کشته یک نفر است و او هم باید قصاص شود.
*****
ستار بهشتی کارگر ساده ی وبلاگ نویسی بود که در وبلاگ خود دیده ها و شنیده هایش را می نوشت و نقدهایش را مکتوب می کرد.
احمد توکلی از اولین معترضینی که به طور رسمی در مجلس به این قضیه پرداخت در نطق میان دستور خود خواستار ارائه توضیحات دستگاه قضایی و اطلاعاتی کشور در اینخصوص شده و گفته بود: به جای برخورد با رسانهها با آن مسئولین فاسدی که وضع معیشتی مردم را سخت کردهاند، برخورد کنید.
رئیس سابق مرکز پژوهش های مجلس با بیان اینکه فراخوان یک وبلاگ نویس چقدر می تواند تاثیر داشته باشد، ادامه داده بود: چرا با اینگونه اقدامات برای نظام جمهوری اسلامی ایران هزینه ایجاد کرده و آبروی شهدا را می برید. بجای سخت گیری به وبلاگ نویسان به دنبال مسئولان و صاحب منصبان فاسد و متهم به فساد باشید که اینگونه بلاها را به سر مردم می آورند.
و حالا این منبع آگاه در ادامه ی گفت و گوی خود به کلمه می گوید: برای خانواده ی ستار مهم است که تاکید شود ستار مستقل بود و عضو هیچ گروهی نبود. ستار فقط خودش بود با فکر مستقل خودش. ستار مستقل بود و حرف هایی که می نوشت درد دل هایش بود. از کسی خط نمی گرفت. او یک کارگر ساده و درد دل کارگرهایی که مثل خودش بودند را می نوشت. مثل خودش یا بدتر از خودش. ستار چون ازدواج نکرده بود وضعیت بهتری از کارگرهای دیگر داشت. آنهایی که با او کار می کردند زن و بچه داشتند و سختی هایی که می کشیدند را ستار می دید و اذیت می شد. نمی گویم خودش در سختی نبود بالاخره مراقبت از مادر مریض روی دوشش بود اما با این همه اوضاع و احوال از دردی که می دید درد می کشید.
بیست و سوم آذر بود که گزارش شد خانواده ستار بهشتی که امیدوار بودند حداقل بتوانند با برگزاری مراسم چهلم تسلی خاطری برای دل های داغدارشان پیدا کنند، در قبرستان رباط کریم با حضور سنگین نیروهای امنیتی رو به رو شدند که نه تنها برای اندک افراد شرکت کننده ایجاد مزاحمت کرد، بلکه مادر بیمار ستار بهشتی را نیز مجروح کردند.
سکوت نسبی خانواده ستار بهشتی طی چهل روز گذشته با این امید بود که ماموران قول برگزاری یک مراسم معمولی چهلم را به آنان داده بودند. اما مراسمی که قرار بود در آرامش کامل برگزار شود با دخالت پلیس به خشونت کشیده شد و نیمه کاره به پایان نرسید.
این منبع آگاه و حاضر در قبرستان امامزاده می گوید: آن روز که همه را کتک زدند روسری را از سر سحر کشیدند و بر سینه اش کوبیدند و مادر ستار را هم کتک زدند. موهایش را کشیدند و به او لگد زدند. فحش های رکیک می دادند. واقعا هنوز برای ما سوال است که چرا رحیم را از ماشین کشیدند پایین و زدند؟ چرا باید تلفن رحیم و پول هایش را می گرفتند؟ چرا او را روی زمین می کشیدند. با حالتی وحشیانه یک پایش را گرفته بودند و روی زمین می کشیدند؟ آن هم وقتی مراسم کاملا آرام تمام شده بود. برای من و خیلی ها این سوال پیش آمده، فیلم هایش هم وجود دارد که هیچ اتفاق خاصی در مراسم نیفتاد و همه چیز در آرامش تمام شد. این تصور برای خیلی ها به وجود آمد که تعمد داشتند به درگیری بکشانند.
به گفته ی وی بعد از آن روز مادر ستار مریض شد و رفت زیر سرم بود. اغراق نمی کنم چون حال ما را می فهمید اما من برای چند لحظه مصیبت کربلا از ذهنم گذشت. که یکی را کشتند و خانواده را زدند و نگذاشتند که خواهرش اطلاع رسانی کند.
مهدی دواتگری، مسئول پیگیری پرونده ستار بهشتی در مجلس، امروز با اعلام این مطلب که گزارش مربوط به ستار بهشتی یک شنبه هفته آینده قرائت میشود گفت: ۷ نفر از مامورین پلیس فتا بازداشت شدند که الان سه نفر به عنوان متهمین اصلی شناسایی و در بازداشت هستند و البته گفته شده که تحقیقات دقیق قضائی پیرامون آنها همچنان ادامه دارد.
نماینده مراغه همچنین گفت که اقدامات خودسرانه توجیه قانونی ندارد اما نظام خودش را مبرا از این اقدامات خودسرانه میداند چرا که نمیتوان همه افراد را کنترل کرد.
این نماینده مجلس همچنین دیدار با خانواده ستار بهشتی را برای تکمیل کردن این گزارش تکذیب کرد و گفت: ما در جریان تحقیقات، از بازداشتگاه پلیس فتا بازدید داشتهایم که با درنظرگرفتن قوانین و استانداردها مشخص شد که این بازداشتگاه غیر استاندارد بوده است که این مساله در گزارش منعکس شده است.
*****
عضو خانواده ی ستار بهشتی در پایان گفت و گو با کلمه ضمن تاکید دوباره بر اینکه مادر ستار بهشتی پس از ملاقات با قاتل پسرش اصرار بر قصاص دارد می گوید: وقتی خانم عشقی از بازجوی و شکنجه گر ستار پرسید که چرا اینقدر وحشتناک شکنجه اش کردید؟ گفت “ستار به ما می خندید و مسخره مان می کرد.” و این برای ما خیلی مهم است که ستار با شرف با شرافت عمل کرد، اگر هم کشته شد با مردانگی کشته شد. و خوشحالیم از اینکه سرفرازمان کرده است. کجای دنیا دیدید که کسی با مرگش خانواده اش را سرفراز کند که ستار ما واقعا همین کار را کرد. ما روسفید هستیم. ستار ما با عزت جان داد.
چند روز دیگر می شود دو ماه از روزی که خواهر ستار بهشتی پشت تلفن فریاد می زد “برادرم را کشتند، برایمان پیغام فرستاده اند که برایش قبر بخرید.”
چند روز دیگر می شود دو ماه از روزی که ناباورانه شنیدیم کارگر وبلاگ نویسی که در بازداشتگاه فتا و تحت شکنجه کشته شد و ۵ روز سکوت مقامات امنیتی که نشان می داد شوکه شدن شان را و هر روز خبری و تلاشی برای منحرف کردن ذهن ها و استفاده از سابقه ی فراموشی ها.
اما گاهی اوقات نمی توان برخی از لکه ها را پاک کرد و به راحتی به مرور زمان سپردشان که به سادگی تاریخ شفاهی می شوند و تاریخ مکتوب.
به سراغ یکی از شاهدان خانواده ی ستار که تا کنون سکوت کرده می رویم تا روایت روزهای پس از مرگ ستار را با جزئیات بیشتری بشنویم.
می گوید: روز بعد از سوم بود که به مادر ستار زنگ زدند که بیا برویم و قاتل های فرزندت را نشانت دهیم. وقتی خانم عشقی را می برند آگاهی تهران، به او می گویند برگه بازداشت سحر را داریم. همسر سحر و برادر ستار هم آنجا بوده اند و هر کدام را با همین برگه تهدید می کنند که اگر مادر ستار رضایت نامه را امضا نکند دخترش هم بازداشت می شود.
تصور می کنم مادر ستار را که چند روز قبل پیغام خرید قبر را دریافت کرده و آن روز باید با برگه ی بازداشت دخترش مواجه شود. حس و حال حدس زدنی ای دارد. باید بنشیند روی صندلی و بی آنکه چیزی بگوید برگه ای را که حتی نمی داند چه محتوایی دارد انگشت بزند. ناچار است به قاتلان پسرش و تهدید کنندگان دخترش اعتماد کند. سواد ندارد که بخواند. فقط به روزی فکر می کند که برگه ی بازداشت پسرش را اورده بودند و دیگر نمی تواند دخترش به دست آنان بسپارد. برای یک مادر تصمیم سختی نیست..
این عضو خانواده در ادامه می افزاید: مادر ستار اجبارا رضایت نامه را امضا می کند. ظاهرا مضمون رضایت نامه این حد است که من از مسوولین شکایتی ندارم. مادر ستار می گوید من شکایتم خود را به خدا می برم و اما تقاضا دارم از مسوولین که پیگیر کار پرونده بچه ام باشند.
وی همچنین به کلمه می گوید: مگر غیر از این است که وقتی چاقو زیر گلویتان بگذارند هر چه هم جلویتان بگذارند شما که نه نمی گویید؟ این امضا هم همین حکم را داشت. ولی ایشان گفتند که این رضایت نامه قانونی نیست. وقتی جرم هم ثابت شده متهمی بیاید و با تهدید رضایت بگیرد.
*****
به گفته ی این عضو خانواده این رضایت نامه از نظر ما و از نظر خانم وکیل ارزش قانونی ندارد. چون علاوه بر مادر، پدر ستار هم در قید حیات هستند و ایشان شکایت دارند.
تا به حال صحبتی از پدر ستار در خبرها و گزارش ها نشده است. پدری که بر اساس قانون اوست که باید رضایت نامه را امضا کند تا قابل استفاده شود.
این منبع آگاه در ادامه تاکید می کند که پدر ستار هیچ رضایت نامه ای امضا نکرده است و قانونا ولی دم اوست.
به گفته ی وی پدر ستار از روز اول سر خاک بودند اما کاملا بعد از شنیدن خبر کشته شدن آقا ستار شوکه شده است. و تقریبا افراد خانواده را نمی شناسد. و چیزی که مرتب تکرار می کند این است که ستار نامی است که کشته شده و می گوید ستار بچه خواهر من است نمی خواهد قبول کند که پسر خودش کشته شده است. در واقع دچار شوک ناشی از خبر شده است.
او ادامه می دهد: البته به گفته ی دکتر این حالت روحی موقتی است و فقط نوعی انکارروانی است برای این خبر تلخ. وگرنه کارهایش را خودش انجام می دهد و می تواند امضا کند و حتی اسمهای اعضای خانواده را می داند فقط نمی داند که این افراد خانواده اش هستند.
*****
روز پنج شنبه است و همه مهیای رفتن بر سر مزار ستار. رسم کهن ایرانیان که غروب جمعه در کنار عزیز در خاک خفته. مادر هنوز باور ندارد و با عکس ها حرف می زند. گاهی صدایش بلند می شود و گاهی زمزمه ای که شنیده نمی شود. میهمانانی می آیند و می روند. پذیرایی می کند و یک سره می گوید دخترها و پسرهایم زیاد شده اند. خدا رو شکر می کنم که ستار فراموش نشد و نتوانستند محوش کنند.
کلمه هفته ی گذشته گزارش کرده بود که طی ۴۰ روز گذشته تاکنون حتی یک نماینده مجلس یا مقام دیگری از حاکمیت برای دیدار و همدردی و تسلای این خانواده به منزل آنها مراجعه نکرده است و حتی با وجود کشته شدن ستار بهشتی در بازداشت ماموران نظام، کسی از مسئولان رسمی حتی تماس تلفنی هم با خانواده او نداشته است.
این رفتار غیر مسئولانه، در حالی است که شاکیان پرونده نه تنها هنوز هیچ توضیح قانع کننده ای از سوی نهادهای رسمی دریافت نکرده اند وبه شکایت آنها هم به درستی رسیدگی نشده، بلکه در مراسم چهلم فرزندشان نیز مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند.
این عضو خانواده ی ستار با تایید این خبر می گوید: تا امروز هیچ مسوولی نه برای عرض تسلیت و نه برای عذر خواهی و نه برای هیچ چیز دیگری در خانه ستار را نزده است. حتی نماینده ی مردم رباط کریم، آقای نکو.
وی در ادامه می افزاید: همان شب هفتم بود یا روز بعدش که از آگاهی تهران آمده بودند و دو تا از بچه های صدا و سیما را هم با خودشان آورده بودند و می خواستند که مادر ستار مصاحبه کند که ایشان مخالفت کرد و گفت برای من کسی کاری انجام نداده که من بخواهم تشکر کنم. من مصاحبه نمی کنم.
تهدید و تطمیع خانواده ی شاکی از سوی ماموران امنیتی دو راهکاری است که بارها در گفتگو ها با خانواده های شهدا و زندانیان پس از انتخابات شنیده ایم.
پیش از این مادر شبنم سهرابی، کیانوش آسا، سهراب اعرابی از دیه های پیشنهادی گفته بودند. مادر سهراب اعرابی همان روزهایی که خبر کشته شدن سهراب دهان به دهان می گذشت گفته بود تنها در صورت آزادی زندانیان سیاسی از خون پسرم می گذرم.
و امروز این عضو خانواده ی ستار با اشاره به فشارهایی که برای عدم اطلاع رسانی بر روی خانواده ی ستار وجود دارد، به کلمه می گوید: چند بار در این مدت به خانواده پیشنهاد مالی دادند که آن ها پیگیر پرونده نباشند و بحث دیه را مطرح کردند که البته مبلغ پیشنهادی بیشتر از مبلغ یک دیه بود اما مادر ستار همه ی پیشنهاد ها را رد و تاکید کرده که حرف اول و آخرش فقط و فقط و فقط قصاص است. کسی که ستار را کشته یک نفر است و او هم باید قصاص شود.
*****
ستار بهشتی کارگر ساده ی وبلاگ نویسی بود که در وبلاگ خود دیده ها و شنیده هایش را می نوشت و نقدهایش را مکتوب می کرد.
احمد توکلی از اولین معترضینی که به طور رسمی در مجلس به این قضیه پرداخت در نطق میان دستور خود خواستار ارائه توضیحات دستگاه قضایی و اطلاعاتی کشور در اینخصوص شده و گفته بود: به جای برخورد با رسانهها با آن مسئولین فاسدی که وضع معیشتی مردم را سخت کردهاند، برخورد کنید.
رئیس سابق مرکز پژوهش های مجلس با بیان اینکه فراخوان یک وبلاگ نویس چقدر می تواند تاثیر داشته باشد، ادامه داده بود: چرا با اینگونه اقدامات برای نظام جمهوری اسلامی ایران هزینه ایجاد کرده و آبروی شهدا را می برید. بجای سخت گیری به وبلاگ نویسان به دنبال مسئولان و صاحب منصبان فاسد و متهم به فساد باشید که اینگونه بلاها را به سر مردم می آورند.
و حالا این منبع آگاه در ادامه ی گفت و گوی خود به کلمه می گوید: برای خانواده ی ستار مهم است که تاکید شود ستار مستقل بود و عضو هیچ گروهی نبود. ستار فقط خودش بود با فکر مستقل خودش. ستار مستقل بود و حرف هایی که می نوشت درد دل هایش بود. از کسی خط نمی گرفت. او یک کارگر ساده و درد دل کارگرهایی که مثل خودش بودند را می نوشت. مثل خودش یا بدتر از خودش. ستار چون ازدواج نکرده بود وضعیت بهتری از کارگرهای دیگر داشت. آنهایی که با او کار می کردند زن و بچه داشتند و سختی هایی که می کشیدند را ستار می دید و اذیت می شد. نمی گویم خودش در سختی نبود بالاخره مراقبت از مادر مریض روی دوشش بود اما با این همه اوضاع و احوال از دردی که می دید درد می کشید.
بیست و سوم آذر بود که گزارش شد خانواده ستار بهشتی که امیدوار بودند حداقل بتوانند با برگزاری مراسم چهلم تسلی خاطری برای دل های داغدارشان پیدا کنند، در قبرستان رباط کریم با حضور سنگین نیروهای امنیتی رو به رو شدند که نه تنها برای اندک افراد شرکت کننده ایجاد مزاحمت کرد، بلکه مادر بیمار ستار بهشتی را نیز مجروح کردند.
سکوت نسبی خانواده ستار بهشتی طی چهل روز گذشته با این امید بود که ماموران قول برگزاری یک مراسم معمولی چهلم را به آنان داده بودند. اما مراسمی که قرار بود در آرامش کامل برگزار شود با دخالت پلیس به خشونت کشیده شد و نیمه کاره به پایان نرسید.
این منبع آگاه و حاضر در قبرستان امامزاده می گوید: آن روز که همه را کتک زدند روسری را از سر سحر کشیدند و بر سینه اش کوبیدند و مادر ستار را هم کتک زدند. موهایش را کشیدند و به او لگد زدند. فحش های رکیک می دادند. واقعا هنوز برای ما سوال است که چرا رحیم را از ماشین کشیدند پایین و زدند؟ چرا باید تلفن رحیم و پول هایش را می گرفتند؟ چرا او را روی زمین می کشیدند. با حالتی وحشیانه یک پایش را گرفته بودند و روی زمین می کشیدند؟ آن هم وقتی مراسم کاملا آرام تمام شده بود. برای من و خیلی ها این سوال پیش آمده، فیلم هایش هم وجود دارد که هیچ اتفاق خاصی در مراسم نیفتاد و همه چیز در آرامش تمام شد. این تصور برای خیلی ها به وجود آمد که تعمد داشتند به درگیری بکشانند.
به گفته ی وی بعد از آن روز مادر ستار مریض شد و رفت زیر سرم بود. اغراق نمی کنم چون حال ما را می فهمید اما من برای چند لحظه مصیبت کربلا از ذهنم گذشت. که یکی را کشتند و خانواده را زدند و نگذاشتند که خواهرش اطلاع رسانی کند.
مهدی دواتگری، مسئول پیگیری پرونده ستار بهشتی در مجلس، امروز با اعلام این مطلب که گزارش مربوط به ستار بهشتی یک شنبه هفته آینده قرائت میشود گفت: ۷ نفر از مامورین پلیس فتا بازداشت شدند که الان سه نفر به عنوان متهمین اصلی شناسایی و در بازداشت هستند و البته گفته شده که تحقیقات دقیق قضائی پیرامون آنها همچنان ادامه دارد.
نماینده مراغه همچنین گفت که اقدامات خودسرانه توجیه قانونی ندارد اما نظام خودش را مبرا از این اقدامات خودسرانه میداند چرا که نمیتوان همه افراد را کنترل کرد.
این نماینده مجلس همچنین دیدار با خانواده ستار بهشتی را برای تکمیل کردن این گزارش تکذیب کرد و گفت: ما در جریان تحقیقات، از بازداشتگاه پلیس فتا بازدید داشتهایم که با درنظرگرفتن قوانین و استانداردها مشخص شد که این بازداشتگاه غیر استاندارد بوده است که این مساله در گزارش منعکس شده است.
*****
عضو خانواده ی ستار بهشتی در پایان گفت و گو با کلمه ضمن تاکید دوباره بر اینکه مادر ستار بهشتی پس از ملاقات با قاتل پسرش اصرار بر قصاص دارد می گوید: وقتی خانم عشقی از بازجوی و شکنجه گر ستار پرسید که چرا اینقدر وحشتناک شکنجه اش کردید؟ گفت “ستار به ما می خندید و مسخره مان می کرد.” و این برای ما خیلی مهم است که ستار با شرف با شرافت عمل کرد، اگر هم کشته شد با مردانگی کشته شد. و خوشحالیم از اینکه سرفرازمان کرده است. کجای دنیا دیدید که کسی با مرگش خانواده اش را سرفراز کند که ستار ما واقعا همین کار را کرد. ما روسفید هستیم. ستار ما با عزت جان داد.
۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه
A defecting member of the infamous Basij militia , اعتراف یک عضو فعال بسیج در مورد جنایات حکومت متعفن اسلامی
A defecting member of the infamous Basij militia, the men who wounded
and killed in the aftermath of the Iran elections in the summer, talks
to Lindsey Hilsum about what he witnessed.
Election orders
"In truth the orders didn't come after the election. The orders for all that you witnessed came before the election.
"We were prepared. But we didn't ever imagine that people's actions would be so great. We had received orders regarding student activities.
"From three or four months before the election we had attended classes on ideological and political thought and crowd control.
"We knew what we had to do but nothing prepared us for what we saw. There were severe clashes in the first few days, and so new orders were given for forthcoming days
."
Religious dilemma
"In truth the orders didn't come after the election. The orders for all that you witnessed came before the election.
"We were prepared. But we didn't ever imagine that people's actions would be so great. We had received orders regarding student activities.
"From three or four months before the election we had attended classes on ideological and political thought and crowd control.
"We knew what we had to do but nothing prepared us for what we saw. There were severe clashes in the first few days, and so new orders were given for forthcoming days
."
Religious dilemma
"I'm in complete turmoil all the time. I spent more
than twenty years raised like this, and before me a household of
martyrs. I keep thinking, which is right? What I've chosen now, or the
path they've taken.
"We are a prominent religious family - always there on the frontline, always with memories of war, frontline and revolution. Since these events I keep thinking, who is right?"
Election build-up
"From three or four months before I had a social undertaking, preparing to see how people would encounter the elections, the level of attendance - would it be well received, do they believe in it, do they think something could still be done?
"It was going well even though they spoke of Khatami (reformist former president) coming, and then he wasn't coming. All this created excitement. People came with genuine enthusiasm.
"We got various statistics and analysed them. We wanted to get an idea of what the mode of clashes would be.
"When the campaigns began the excitement reached a new height.
"We had received orders a matter of months before that there is jurisprudence, that there is the jurisprudence of the Imam Zaman, (the 12th Imam, who is expected to return like a Messiah) whose incarnation is Ayatollah Khamenei, and that he had announced that for the advancement and development of Islam and the development of the revolution no-one could be more effective than Mr. Ahmadinejad.
"Therefore the order came that Mr Khamenei has him in mind, that Mr Khamenei has Mr Ahmadinejad in mind for the presidency and so he must be announced as the winner.
"It's he who is best suited to this revolution, order and Velayat Faqih (Iranian system of Islamic jurisdiction)."
"We are a prominent religious family - always there on the frontline, always with memories of war, frontline and revolution. Since these events I keep thinking, who is right?"
Election build-up
"From three or four months before I had a social undertaking, preparing to see how people would encounter the elections, the level of attendance - would it be well received, do they believe in it, do they think something could still be done?
"It was going well even though they spoke of Khatami (reformist former president) coming, and then he wasn't coming. All this created excitement. People came with genuine enthusiasm.
"We got various statistics and analysed them. We wanted to get an idea of what the mode of clashes would be.
"When the campaigns began the excitement reached a new height.
"We had received orders a matter of months before that there is jurisprudence, that there is the jurisprudence of the Imam Zaman, (the 12th Imam, who is expected to return like a Messiah) whose incarnation is Ayatollah Khamenei, and that he had announced that for the advancement and development of Islam and the development of the revolution no-one could be more effective than Mr. Ahmadinejad.
"Therefore the order came that Mr Khamenei has him in mind, that Mr Khamenei has Mr Ahmadinejad in mind for the presidency and so he must be announced as the winner.
"It's he who is best suited to this revolution, order and Velayat Faqih (Iranian system of Islamic jurisdiction)."
Basij defector creates social media storm
"I've lost my world and I've lost my religion
the former Iranian Basij member told Channel 4 News
He said he witnessed killings and tried to stop
rapes during the uprising
that followed the disputed
presidential election in June
The interview was immediately picked up on social
media websites Twitter and Facebook and was reposted
Iranian sites on several
A short time later Twitter was hacked by a
group claiming to be the "Iranian
Cyber Army". They had previously hacked opposition
sites such as mowjcamp.c
Iranian reaction on Facebook ranged from
"WHY THE HELL would the UK
allow him to go live there to a user writing?
"We urge the patriotic and religious
their ties and join the people members of the Basi
'Scary and horrifying'
"I was extremely taken aback. How can I explain? This is someone who I couldn't even entertain a conflicting thought against.
"It was truly a scary and horrifying scenario to go against wishes or opinion, especially if that opinion belongs to the Supreme Leader or that of the Velayat Faqih, for you to express a personal opinion.
"It was a terrible situation. On the one side I saw the people and on the other there was the order."
Ballot box fraud
"The answers to your questions go back to before the elections. In the private meeting we had for those responsible for the ballot boxes, it was made clear.
"The orders were announced as to how everything would be conducted on the day of the election. We were among those responsible for the ballot boxes."
Role of the Basij
"I don't know how much you know about the Basij but it is an extremely vast organ, much more extensive than you would imagine.
"Although you may think that it is without formal organisation, it is in fact very precise and extremely organised with sophisticated planning and everything is specified.
"The foundations of Islam and the foundations of Shi'ism and Velayat are such that we have accepted the Velayat. When the Velayat has an opinion, everyone's opinion must follow, because if it's outside of this there is no place for you. You're an outsider.
"He [Khamenei] makes his announcement and it is translated this in the form of advice and discussion.
"Everything has a hierarchy. It doesn't call for Mr Khamenei to come and directly make an announcement to the soldiers, when I say soldier, I, or we, saw ourselves as soldiers of the Imam Zaman.
"He doesn't need to come and make his announcement to the forces directly, he expresses his opinion and according to the hierarchical system, the news will reach those who need to hear it.
"In the private meeting I mentioned to you, the commanders of the Sepah (Revolutionary Guard) were present as well as those of various Basij units from different areas.
"It was imperative to have the leader's vision, and it was announced then that his vision is this, that he elects Ahmadinejad."
Ballot box fraud
"The answers to your questions go back to before the elections. In the private meeting we had for those responsible for the ballot boxes, it was made clear.
"The orders were announced as to how everything would be conducted on the day of the election. We were among those responsible for the ballot boxes."
Role of the Basij
"I don't know how much you know about the Basij but it is an extremely vast organ, much more extensive than you would imagine.
"Although you may think that it is without formal organisation, it is in fact very precise and extremely organised with sophisticated planning and everything is specified.
"The foundations of Islam and the foundations of Shi'ism and Velayat are such that we have accepted the Velayat. When the Velayat has an opinion, everyone's opinion must follow, because if it's outside of this there is no place for you. You're an outsider.
"He [Khamenei] makes his announcement and it is translated this in the form of advice and discussion.
"Everything has a hierarchy. It doesn't call for Mr Khamenei to come and directly make an announcement to the soldiers, when I say soldier, I, or we, saw ourselves as soldiers of the Imam Zaman.
"He doesn't need to come and make his announcement to the forces directly, he expresses his opinion and according to the hierarchical system, the news will reach those who need to hear it.
"In the private meeting I mentioned to you, the commanders of the Sepah (Revolutionary Guard) were present as well as those of various Basij units from different areas.
"It was imperative to have the leader's vision, and it was announced then that his vision is this, that he elects Ahmadinejad."
Election fraud
"For us who were responsible for the ballot boxes the order was this: that Aqa's [Khamenei's] wish is for Ahmadinejad to win.
"For illiterate people and those not able to complete their ballots, you must do so for them and complete them accordingly (for Ahmadinejad), no matter who their vote was intended for.
"Same with blank votes. In the counting the blank votes wouldn't be announced as void.
"They [the illiterate] were generally made up of elderly men and women - and they are great believers in the mosque community and religious matters and areas where there is a lower literacy rate like the villages or areas of the big cities."
Youth vote suppressed
"Our problem was the young people and university students, we had prepared for the others.
"Well they [the students] weren't around for the count. When they left, how can I say, I'm very ashamed now, but they just came up to the box and then left.
"After the voting was over it was only us who were there. We were honest in that the command was followed.
"When the voting was over, the boxes were opened, but not all of them.
"A few were opened and counted, then we received another order to send the boxes to the main centre."
Stopping the protests
"Because a reaction was expected, we had been ordered from before the election for all security forces to be ready for the following day.
"They told us to come early for group prayers. We went along with others who'd been invited. Prayers took place. This was followed by a short speech confirming Mr Ahmadinejad's victory and the congratulations in order.
"Sweets and pastries were offered and the forces were organised into two shifts.
"There were areas that had been previously noted as problem areas - we called them the red points - where security presence was essential.
"These were announced, the shifts were determined and everyone was deployed. It was early.
"We had set out very early before anyone could get started. Everyone took their positions and were armed.
"The command was that we were to prevent any gathering of people to take shape.
Violent suppression
"Any hint of protest was to be firmly supressed. If anything occured, to attack.
"Attacking people meant nothing. As I told you, anyone who thought differently to Ayatollah Khamenei and outside of the Velayat Faqih was considered an outsider.
"Therefore his protest has no place, therefore his opinion and protest is meaningless.
"It was simple. It was not for us to think anything of them - both voters and protesters.
"In our view, it was not a protest against the issue but a protest against Ayatollah Khamenei himself.
"And it's just not comprehensible to us that someone should want to question him. He is our guide."
Controlling the city
"On that day in this area there were batons, and cables that coil and extend easily. If it attaches to someone's hand and you pull it you can do serious harm.
"Sprays like pepper sprays. Some were given handcuffs. Yes, we went prepared.
"Everything went according to plan because everything had been thought through.
"The vehicles came on time, breakfast, prayers, all on time. The city was under our control."
'
Unprecedented' clashes
"Because I had been in charge at the polling station the night before, I was on the afternoon shift. I went home to rest and then came back in the afternoon.
"When I came back I couldn't believe what I was seeing. I never thought. It was unbelievable. The level of clashes was severe.
"This was unprecedented. I had witnessed attacks before but never at this level. People wouldn't stay back, they couldn't be suppressed and we were really in trouble.
"As I said, I had issues with everything that had unfolded and was confused. I really didn't want to get involved. But I had to be there. I didn't have the right to say I didn't want to be there. My physical presence was required.
"The clashes were very heavy. The forces were seriously involved and the people wouldn't give in or retreat in any way. There was no end in sight.
"They would be dispersed then gather again and come back. They were standing up to us.
"I wasn't one of the ordinary forces to have to involve myself in the situation. I could have, but I also had the choice not to.
"People like me who were supervising and observing and reporting back could just stand there. I stood there silently by my colleagues.
"As I talk to you now everything comes back to me. It's very hard. I still can't fathom it all. Why did it have to be like this?"
Unprecedented' clashes
"Because I had been in charge at the polling station the night before, I was on the afternoon shift. I went home to rest and then came back in the afternoon.
"When I came back I couldn't believe what I was seeing. I never thought. It was unbelievable. The level of clashes was severe.
"This was unprecedented. I had witnessed attacks before but never at this level. People wouldn't stay back, they couldn't be suppressed and we were really in trouble.
"As I said, I had issues with everything that had unfolded and was confused. I really didn't want to get involved. But I had to be there. I didn't have the right to say I didn't want to be there. My physical presence was required.
"The clashes were very heavy. The forces were seriously involved and the people wouldn't give in or retreat in any way. There was no end in sight.
"They would be dispersed then gather again and come back. They were standing up to us.
"I wasn't one of the ordinary forces to have to involve myself in the situation. I could have, but I also had the choice not to.
"People like me who were supervising and observing and reporting back could just stand there. I stood there silently by my colleagues.
"As I talk to you now everything comes back to me. It's very hard. I still can't fathom it all. Why did it have to be like this?"
Permission to shoot
"The first day was very hard for us. When we all got
back to the base that night, the commanders gave their reports from
the various areas of the city.
"We were told that there would be new orders for the following days. The order came to attack everyone without restraint or mercy regardless of age. Anyone who was in disagreement.
"It was made clear, there was to be no difference between child or adult, men and women. Proper attack, without warning, or any discussion.
"This was very strange to me. Everything was surreal. This was not trivial.
"We had permission to shoot. We were all to be armed. We were supposed to support the police and security forces.
"The next day it seemed that people like us were prepared. They were ready too, and there were more of them. Just as we were prepared, they were too."
‘Watch people die'
"On the second day, I don't know how to say it, it's so painful to me, talking about it is hard, the memory of it is awful...the wounded, and those who died.
"It's really hard to stand there and watch people die. I had to stand there. I had no choice.
"No [I did not kill anyone], I only accompanied others. I was trying not to get involved at all.
"They had prepared a hospital for the wounded and dead. It was a Basij hospital. It was very hard. If there was an issue with killing, it was explained that the killing was for a cause and was a good deed.
"I saw one person killed on the street but in the hospital there were many many more than was seen on the streets - from all parts of the city.
"Because the directive had been given, permission had been granted. It was intolerable.
"I saw everything you can imagine, from the beating of an old man who could barely walk to the beating of a small child who couldn't reach for his mother's hand. It made no difference...even a child who couldn't reach his mother's hand.
"Provisions were made for every scenario. In the first days when it became clear that there would be heavy clashes and that they were increasing, that it reached killing and severe physical harm, they saw that we're all people of the same city, that people were weighed down by this, that they couldn't harm people they knew.
"They organised the forces and ordered groups to be deployed elsewhere, and other security forces to come to us. And we were to guide them. The excuse was that the more experienced forces were needed in other cities."
"We were told that there would be new orders for the following days. The order came to attack everyone without restraint or mercy regardless of age. Anyone who was in disagreement.
"It was made clear, there was to be no difference between child or adult, men and women. Proper attack, without warning, or any discussion.
"This was very strange to me. Everything was surreal. This was not trivial.
"We had permission to shoot. We were all to be armed. We were supposed to support the police and security forces.
"The next day it seemed that people like us were prepared. They were ready too, and there were more of them. Just as we were prepared, they were too."
‘Watch people die'
"On the second day, I don't know how to say it, it's so painful to me, talking about it is hard, the memory of it is awful...the wounded, and those who died.
"It's really hard to stand there and watch people die. I had to stand there. I had no choice.
"No [I did not kill anyone], I only accompanied others. I was trying not to get involved at all.
"They had prepared a hospital for the wounded and dead. It was a Basij hospital. It was very hard. If there was an issue with killing, it was explained that the killing was for a cause and was a good deed.
"I saw one person killed on the street but in the hospital there were many many more than was seen on the streets - from all parts of the city.
"Because the directive had been given, permission had been granted. It was intolerable.
"I saw everything you can imagine, from the beating of an old man who could barely walk to the beating of a small child who couldn't reach for his mother's hand. It made no difference...even a child who couldn't reach his mother's hand.
"Provisions were made for every scenario. In the first days when it became clear that there would be heavy clashes and that they were increasing, that it reached killing and severe physical harm, they saw that we're all people of the same city, that people were weighed down by this, that they couldn't harm people they knew.
"They organised the forces and ordered groups to be deployed elsewhere, and other security forces to come to us. And we were to guide them. The excuse was that the more experienced forces were needed in other cities."
Unspeakable things
"It's from then that things got even worse. We were all strangers. Orders and commands were followed. Clashes took every shape and form
"How can I say. some of the things are unspeakable. I can't mentally and ideologically fathom what's happened.
"In the clashes, anyone who was wounded would be arrested. If they couldn't catch them they'd get someone else. They would arrest anyone they could.
"It made no difference who it was. Wounded, not wounded. If they were activists, all the better. Young children, young adults.
"The treatment of them - the mode of attack and length of attack on them left me in shock."
Arrest orders
"The command was to arrest as many 12-18 year olds as possible and bring them back.
"They said this group caused the most trouble so the idea was not to give them any opportunity to congregate. Many were arrested.
"Again, several locations had been prepared to take them and keep them there.
Sound of screams
"They had some containers ready. They had arrested some youngsters and were asking them their age and were separating them accordingly.
"Over 18s went into to one container and the under 18s into the several other containers. The number of children under the age of 18 was greater. They filled three or four containers of some 25 people in each.
"I saw all this and passed them on my way into the main courtyard building to see my relative. I greeted him and other friends.
"Then we heard noise from the yard. We thought it must be the youngsters making trouble. We went there and saw there was no-one, just the forces. The sound came from the containers.
"The sound of screams and pleading and crying. We didn't understand what was going on.
"They were pleading: ‘We're sorry, please, we regret our actions'. Or screams, or crying. We were confused. I couldn't believe that they would want to do such a thing: to rape."
Sexual violence
"This is such a heavy burden, my head hurts. But you're a woman. I'm sure you understand. Can you give me some time?
"It's as if it's replaying in front of me.
"The faces, the screams are with me every moment. It's not something you can forget or separate yourself from.
"They were pleading, they were crying, they wanted help.
"There were two men of the Sepah and they came forward as we approached.
"We asked what all the noise was about. They said "Nothing, this is Fath Al Moin (aid to victory).
"We said: 'What do you mean, what are you doing? Who's in there?'
"Because they were Basij from the provinces we didn't know them. We asked: ‘What's happening, why are they crying?'
"As we pursued the matter the confrontation got worse and they said 'You have no right to enter.' My relative said: 'What do you mean? I'm one of the leaders here. You can't tell me I have no right.'
"And it really was so, but they didn't allow us entry. We were all responsible and we clashed. After a few minutes a vehicle came into the courtyard.
"Someone must have alerted the others that we were trying to prevent them from achieving what they set out to do, the Fath Al Moin.
"They had come for us to prevent the scene from deteriorating. They said our superior had summoned us.
"They said: 'Let's go. He wants to speak to you.' When we got there he was visibly furious, very frustrated. He didn't speak.
"They said: "Let's go. Haji wants to speak to you." My relative was furious and very frustrated.
"He was very angry. When we got there he said: ‘What is this? Sexual abuse is a serious crime. Who gave this order? Who authorised this?
"Haji calmly replied with a smile: ‘This is Fath Al Moin. It's a worthy deed. There's nothing wrong with it. Why are you complaining?'
"When he said this Haji thought it would calm my relative down to know this. But the opposite happened, he became more upset. He raised his voice saying: 'What do you mean it's not a crime?'
"What do you mean it's not a recognised crime? That it's a good deed? Haji saw that he had lost control and said: ‘What's the big deal? Nothing's happened. What is the issue here?'
"My relative said again: 'What do you mean what's the big deal? Is there anything more filthy than this, more ugly than this? With children, these are children, they haven't done anything. They're from our own home town.'
"Haji saw that he couldn't control him, that he wanted to return to the base and stop what was going on.
"He said: 'You can stay here for now. Tomorrow we'll have a meeting about it, we can discuss it and see what the issue is.'
"I insisted on staying with him. But Haji said: 'You go and rest and we'll get him home. You go, the driver will take you home and wait there. We'll call you.'
"They dropped me home and my relative stayed there."
Pain and shame
"The pain and the shame in front of people and before God. I've lost my world and my religion.
"I never thought that these matters could be contaminated like this.
"I thought that I was continuing the path of my uncles and our martyrs. All my interest and enthusiasm: to have the integrity for martyrdom.
"We really saw ourselves as upstanding and separate from others. We really believed that what we did was correct, that we were serving the people, that we were serving God and that our mission was nothing but worshipping God.
"But now I am ashamed in front of people, even say that I was mistaken, and I am ashamed in front of my religion. I committed crimes, knowingly and unknowingly.
"Now I'm left with my conscience punishing me for what I did.
."I hope that God and people forgive me."
۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه
ما از اتریش از این ائتلاف برای محاکمه خامنه ای حمایت میکنیم.
Iranian & Syrian Coalition for Khamenei's
Hague Trial
ما از اتریش از این ائتلاف برای محاکمه خامنه ای حمایت میکنیم. برای درخواست عدالت برای بی صدایان به این ائتلاف ملحق شوید:
https://www.facebook.com/Article39
We, Support this coalition for Khamenei's Hague trial from Austria, Please join our
Coalition to seek justice
for the Voiceless: https://www.facebook.com/Article39
هم میهنان گرامی، برای اطلاع رسانی بیشتر درباره این کارزار و دعوت از همگان برای حمایت از محاکمه علی خامنه ای؛ از شما دعوت میکنیم که پوستر زیر را در سایز آ۳ یا آ۴ پرینت کرده و در شهر محل اقامت خود عکسی در حمایت از این کارزار گرفته و برایمان ارسال کنید. از هم میهنان مقیم ایران نیز تقاضا میشود صرفا پوستر را جلوی یک منظره در شهر محل اقامت خود گرفته و به کارزار ایمیل نمایند.
Email: article39page@gmail.com
دریافت پوستر:
Dear Supporters, In order to raise awareness about this campaign and appeal to the public consciousness for Khamenei's Hague trial, we invite you to print the following poster in either A3 or A4 format and take a photo in your city in support of this cause and send it to us. We also ask supporters who reside in Iran to take a photo of the poster against a landscape or a monument in their city and Email us accordingly.
Email: article39page@gmail.com
Download Poster
Sehr geehrter Unterstützer, sehr geehrte Unterstützerin,
um mehr öffentliche Aufmerksamkeit für diese Kampagne zu schaffen, bitten wir Sie folgendes Poster im Format A3 oder A4 auszudrucken und sich damit in Ihrer Stadt zu fotografieren. Bitte retournieren Sie dieses Bild dann zwecks Veröffentlichung an uns. Wir bitten unsere UnterstützerInnen mit Wohnsitz im Iran ebenfalls ein Foto mit diesem Plakat an uns zu senden. Bitte beachten Sie, daß man im Hintergrund die Landschaft bzw. ein Denkmal in der Stadt erkennen sollte und vergessen Sie nicht Ihr Gesicht und besondere Merkmale zu verdecken, um nicht erkannt zu werden.
Iranian & Syrian Coalition for Khamenei's Hague Trial
ائتلاف ایرانیان و سوری ها برای محاکمه خامنه ای
Koalition der Iraner und Syrer für Khamenei's Verurteilung
تحالف الایرانیین و السوریین من اجل محاکمة الخامنئي
Coalition des Iraniens et des Syriens pour le procès de Khamenei
Iranian & Syrian Coalition for Khamenei's
۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه
سند معتبر از تقلب در انتخابات در استان اصفهان و مشابه این دردیگر استانهای ایران در انتخابات سال 1388 - تولید شناسنامه های جعلی برای اخذ راءهای بیشتر . Cheating on Iraninan people in Iran presidential election 2009 By Islamic Regime
سند معتبر از تقلب در انتخابات در استان اصفهان و مشابه این دردیگر استانهای ایران در انتخابات سال1388 - تولید شناسنامه های جعلی برای اخذ راءهای بیشتر .
۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه
نامه ژیلا بنییعقوب از زندان اوین: چه کسی دیدار من و بهمن را مخالف امنیت ملی میداند؟
نامه ژیلا بنییعقوب از زندان اوین: چه کسی دیدار ما را مخالف امنیت ملی میداند؟
وقتی یکی از زندانبانها، نام مهسا امر آبادی، فاران حسامی و
لوا خانجانی را برای ملاقات با بستگانشان (همسر یا برادر) میخوانند،
تقریبا همه زندانیهای بند زنان منتظرند که نام من را هم بخواند اما
زندانبان میگوید که منتظر نباشید همه ی نامها فقط همین بود. سوال های پی
در پی دوستان در بندم انگار مامور زندان را به یکجور همدلی میکشاند که
میگوید همین الان به مسوولان تلفن میزنم، شاید نام ژیلا بنی یعقوب را به
اشتباه جا انداختهاند.
من اما کاملا سکوت کردهام، من در این باره هیچ سوالی
نمیکنم، من به زندانبان اعتراض نمیکنم و از او درخواست پیگیری نمیکنم.
من خیلی خوب میدانم که نام من و بهمن در فهرست ملاقاتها به اشتباه از قلم
نیفتاده. من میدانم در فهرستی که از سوی مسوولان زندان برای ملاقات کسانی
که به صورت خانوادگی زندان هستند، طبق روال معمول اداری نام من و بهمن هم
وجود داشته است. من میدانم کسانی نه سهوا که کاملا عمدی روی نام من و
همسرم قلم کشیدهاند تا برای پنجمین ماه متوالی از ملاقات با یکدیگر محروم
باشیم.
مهسا، فاران و لوا با هیجان زیاد برای ملاقات با همسر و برادر آماده میشوند و من بیشتر از همیشه دلم در هوای بهمن پر میزند.
اغلب بچهها دور من جمع شدهاند، هر کس سعی میکند دلخوریاش
را از این اتفاق در محبت آمیزترین واژهها برای من و بهمن بریزد و آن را
بارها تکرار کند.
شبنم مددزاده که برادرش در زندان رجایی شهر است و نام او هم
مثل من از فهرست ملاقات خط خورده است مثل همیشه با انرژی و روحیه زیاد دستش
را روی شانهام میگذارد و میگوید: «قوی باش. روزی نه چندان دور تو بهمن
را و من فرزاد را میبینیم.»
مهوش شهریاری چه سریع با خط خوشش روی یک کاغذ سفید شعری برایم گفته و آن را به دستم میدهد:
به بینهایت خویشتن رسیدهای
هنگام
که درد را به نهایت کشیدهای
وتلخیها را به تمامی چشیدهای
به بینهایت خویشتن رسیدهای
برای لحظههای دشوار ژیلای عزیز
هنگام
که درد را به نهایت کشیدهای
وتلخیها را به تمامی چشیدهای
به بینهایت خویشتن رسیدهای
برای لحظههای دشوار ژیلای عزیز
کسی میگوید: “حتما دادستان با ملاقات ژیلا و بهمن مخالفت
کرده،” کسی در جوابش میگوید: “این ملاقاتها بدون اجازه و نظر وزارت
اطلاعات نیست، حتما بازجوها با آن مخالفت کردهاند، و باز کسی میگوید
شاید هم…”
ادامهاش را نمیشنوم. انگار دهها اسم و عنوان و سمت توی
گوشم یکی میشود. قوه قضاییه، وزارت اطلاعات، دادستانی و… برای من همه
نامهای یک سیستم هستند، همهٔ نام های سیستمی که که من و همسرم و دهها
روزنامه نگار دیگر را به جرم مقالات انتقادی که دربارهاش نوشته بودیم به
زندان میاندازد و از ملاقات نیم ساعته یک زوج زندانی پس از پنج ماه مخالفت
میکند.
کم کم پنج ماه میشود که از ملاقات با بهمن محروم هستم. در
این مدت بارها آیین نامه سازمان زندانها را ورق زدهام، در هیچ ماده و
تبصره آن ملاقات یک زوج زندانی ممنوع اعلام نشده است و من هر بار از خودم
میپرسم در کجای این سیستم و چه کسی، ملاقات من و بهمن را مضر به حال امنیت
ملی تشخیص داده؟ بر اساس کدام استدلال به این نتیجه رسیده که حتی من حق
ندارم نیم ساعت روبروی همسرم بنشینم و برای دقایقی دستهایش را در میان
دستانم بگیرم و به او بگویم: “بیشتر از همیشه دوستت دارم.”
… دوستانم برای ملاقات آماده شده و راهی دادسرای اوین هستند
تا عزیزانشان را در آغوش بکشند. دلم میخواهد توسط آنها نامه یا یادداشت
کوتاهی را برای بهمن بفرستم اما میدانم چنین چیزهایی در این سیستم، اقلام
به شدت ممنوع تلقی میشوند. فکری میکنم و یک بسته کوچک آدامس نعنایی را که
از فروشگاه زندان خریدهام، برمی دارم و رویش مینویسم: «بهمن جانم دوستت
دارم»
بهمن طعم آدامس نعنایی را دوست دارد و میدانم فروشگاه زندان رجایی شهر فقیرتر از آن است که آدامس نعنایی داشته باشد.
هنوز نمیدانم این بسته کوچک آدامس نعنایی توانسته از سد
ماموران اوین و بعد هم ماموران رجایی شهر بگذرد و توی دست بهمن قرار بگیرد
یا نه؟ همچنان که نمیدانم جمله ی “بهمن جانم دوستت دارم” مشمول سانسور
ماموران زندان شده است یا نه. شاید تا حالا ماموری روی آن خط کشیده باشد.
شاید هم روی قلب یک مامور مهربان اثر خودش را گذاشته باشد و بالاخره راهش
را به سوی بهمن باز کرده باشد.
زندان اوین
بند زنان
هجدهم آذر ماه ۱۳۹۱ش
بند زنان
هجدهم آذر ماه ۱۳۹۱ش
اشتراک در:
پستها (Atom)











